نااینجاآباد
مجهول کجا؟ هر کجا، که یک "اینجا" ست. هر کجا جاییست در جهان و یک اینجاست برای کسی. مجهول در جایی است؟ اما اگر در جایی باشد که آنگاه در یک اینجاست و ما آن را می دانیم! پس هر آنچه که نام مجهول بر آن نهاده ایم معلوم ماست که هنوز جای خود را نیافته است. اما او هست. همین اینجاست. در جاییست اما نمی دانیم کجا. می دانیم همینجاست. در جهان است. پس هیچ مجهولی در جهان نیست.
عقل نوریست. هر جا برود خودش را با خودش به ارمغان می برد. و هر جا برود جایی برای خود دست و پا می کند. هر جا می رود گویی از پیش بوده است. ردپای خود را آنجا می یابد. ردپایی که گویی کشفی است اما تنها یک یادآوری ست. یادآوری آنچه که پیش از این داشته است. عقل پیش پیش راه خویش را می گشاید و به هرجا که می رسد بوی خویش را حس می کند. هیچ مجهولی را کشف نمی کند عقل. تنها خود را کشف می کند. یا بهتر: خود را به یاد می آورد. هیچ کشفی نیست. زیرا که از قبل کشف شده است. اگر عقل قادر به پیش رفتن هم باشد از این پیشروی هیچ حسی ندارد. زیرا که هر جا برود تنها خود را می بیند. همچون کرمی شبتاب که تنها تا آنجایی را می بیند که نورش پیش می رود. در تاریکی مطلقی که کرم شبتاب پیش می رود هیچ اثری از پیشروی خویش نمی یابد. همواره به همان چیزی می رسد که پیش از این بوده است. تنها نور خویش را می بیند که پیش پیش تابانده است. در همه چیز خویش را می بیند.
مجهول جایی نیست. هر آنچه که در جایی هست، معلوم است. تنها باید به یاد آورد که کجاست. زیرا که پیش پیش در آنجا بوده ایم. خود ما در آنجا بوده ایم زیرا که عقل پیش از این در آنجا بوده است. اما عقل به پیش نمی رود. هیچ گاه کرانه های خویش را نمی بیند. زیرا که به محض حرکت به سمت کرانه ها خویش را در آنجا می یابد که پیش از این بوده است. که اگر پیش پیش نمی بود در آنجا، آنجا جایی نبود که بتواند تا آنجا پیش برود. عقل هیچ مجهولی را معلوم نمی کند. زیرا تنها خویش را معلوم می کند. او حضور پیشین خویش را بازمی یابد.
عقل می گوید آن سوی عقل، جنون است. گمان می برد که آن سوی عقل جاییست که خودش نیست. جایی هست که پیش از آن عقل نبوده است. هر چه پیش برود آنجا، آنسو می ماند. آن لامکان که نامش نیستی است. عقل هر جا برود، آنجا، هست می شود. و چون عقل محاط در تاریکی است همواره هست را می یابد. و نیستی صرفا یک نام است برای عقل. نامی بی معنا و نامعقول. تنها چیزی که از جنون و مجهول و نیستی برای عقل ممکن است یک نام است. نامی تهی برای چیزی تهی.
اگر عقل می خواست مرزی میان عقل و جنون بکشد باید جنون را در خود هضم می کرد. باید پایی در تاریکی و پایی در نور می داشت. اما عقل همواره پای بر خویشتن دارد. هر جا برود نور خود را با خود می برد. در پی جنون می رود و هر آنچه که می یابد باز عقل است. در پی مجهول می رود و هر آنچه که می یابد معلوم است. در پی نیستی می رود و هر آنچه که می یابد هستی است.
اگر مرزی نباشد میان عقل و جنون. اگر عقل مرزی ندارد. و اگر جنون بی جاست. عقل و جنون به چه چیز متمایزند؟ مجهول و معلوم به چه چیز متمایزند؟ هستی و نیستی به چه چیز متمایزند؟ اگر نیستی همواره آن سوست. هستی چه می تواند بگوید در باب آن نیستی که هستی هیچ بویی از آن نبرده است. که اگر بخواهد به سویش برود بوی خویش را در هر مکانی می پراکند.
اگر تمایزی بود میان عقل و جنون، آنگاه جنون از میان برمی خاست. زیرا که هر مرزی میان دو مکان است. و جنون مکانی می یافت. و هر آنچه مکانی دارد در عقل است. و این چنین جنونی عقلیست که هنوز خودِ عقل به یاد نیاورده است که پیش از این آنجا بوده است. همانند مجهولی که عقل هنوز به یاد نیاورده است که روزی آنجا بوده است.
اگر عقل و جنون را تمایزی نیست و به محض تمایز نهادن، جنون از میان برمی خیزد، در این صورت، عقل چه چیز را کشف می کند؟ آن مرزی که عقل در جستجویش است همواره پس می رود. فانوس به دست در تاریکی مطلق، چه تمایزی هست میان پیش رفتن یا ایستادن؟ یا همچون سوتکی که به هر طرف رو می کند و در خویش می دمد تا سکوت را بشنود. چه می داند آن سوت که سکوت چیست؟ هر نوایی که می شنود نوای خویش است.
اما شاید هم در آن تاریکی مطلق، جهانی نهفته است که عقل با پیش رفتن کشفش می کند. اما هر آنچه کشف می کند در رنگین کمانی از نور عقل غوطه ور است. هر رنگی که بر هر چیز دیده می شود پیش پیش عقل آن را رنگ آمیزی کرده است. نور عقل چگونه می تواند بی رنگی را ببیند؟ اگر که برای دیدن، باید رنگی به بی رنگی بیامیزد.
"آبادی" خانه ی ماست. عقل، خانه ی ماست. تا زمانی که هر جایی یک اینجا ست، عقل هست. تا زمانی که هر جایی اینجاست هیچ مجهولی معلوم نمی شود.
جنون یافت نمی شود مگر آنکه پیش از آن، عقل از "آبادی" خویش بمیرد و به "نااینجاآباد" پای گذارد. "ناکجاآباد" همانجایی است که عقل، به زعم خویشتن، جنون را به آنجا تبعید کرده است. ناکجاآباد نامی است که عقل بر نااینجاآباد نهاده است؛ نااینجاآبادی که جنون در آن هست یا در آن نیست. در حالی که خودش در این تبعید جنون، تنها و حیران و سرگردان در پی اوست و مدام خویش را می یابد. او جنون را نمی یابد مگر آنکه خود مجنون شود. مگر آنکه در نااینجاآباد سکنی گزیند. آنگاه است که نورش خاموش می شود. در تاریکی مطلق و سکوت مطلق به ناگهان به آنسوی آبادی راه می یابد. و در آنجاست که از عقل خبری نیست. و جنون است که فرمان می راند و در تاریکی خویش که هیچ نمی بیند می ماند و شاید هم پیش می رود. اینجا جنون است که هیچ چیزی را کشف نمی کند. هیچ جایی ندارد. جهانی ندارد. خاطره ای ندارد. آوایی ندارد. نیست. در بساطتی سرشار به سر می برد.
بیچاره جنون در پی خانه است. در پی بودن است. در پی آوایی است. در گنگی خویش رنجی بی نهایت می برد. در تاریکی مطلق که حتی خویش را نمی بیند در پی خویش است. چه چشمی داشته باشد چه نداشته باشد از نور خبری نیست. چه دهانی داشته باشد چه نداشته باشد از آوا خبری نیست. هر تلاشی برای برون دادن آوایی، به دردی بی نهایت می انجامد. او از پیش رفتن هیچ نمی داند. زیرا هیچ چیز را به خاطر نمی آورد و به هیچ چیز امید ندارد. چیزی نیست که خاطره ای یا امیدی را بر آن نقش بزند. هر جا برود یا هر جا بماند همه جا هیچ جاست. جایی نیست. هر چه به سمت نور می رود نور واپس می نشیند. نور آنسوست. خانه آن سوست. و خانه همچون نقطه ای در دوردست است که فاصله ای ثابت را با وی حفظ می کند. تنها آن دورهاست.
بیچاره جنون هم به همان مبتلاست که عقل. پیش رفتن و پس رفتن و ماندنش یکیست. او در نااینجاآباد است. و خانه در آبادیِ آن سوی تاریکی هاست. در جایی است که در آنجا جایی برای او نیست. هر جا برود بیجاست. غربتی ابدی بر او حکم فرمایی می کند. و جایی برای زندگی نمی یابد مگر آنکه عاقل شود.
او به خانه دست نمی یابد مگر آنکه دریابد که خودش خانه ی خودش است. از نااینجاآباد خویش به آبادی خویش کوچ کند. در همان دم به ناگاه خویش را در خانه می یابد و تمام غربت خویش را فراموش می کند. هیچ و دقیقا هیچ از جنونش و غربتش باقی می ماند. باز عقل می شود. و باز در جستجوی جنون، چنگ به تاریکی می زند تا مگر در سد مواج تاریکی نفوذ کند. به دنبال مجهول خویش است. و نمی یابد. مدام خویش را می یابد.
عقل و جنون شاید در هر آن در هجرتی به هم باشند. اما هیچ عاقلی از جنون خویش آگاه نیست و هیچ مجنونی به عقل راه نمی یابد. زیرا اگر راه یابد، دیگر راه یافتن خویش را از یاد می برد.
پس باید میان آبادی و نااینجاآباد، کوره راهی باشد. از یک سو نامش تولد است و از سوی دیگر نامش مرگ. و در معنای اصیلشان این دو یکی اند. مرگ حقیقی و تولد حقیقی همان اند.
بسه!
مرز
جهان، میانی ست. و هر چه در آن است نیز در میانه است. آن دو مرز تضاد، انتزاعی بیش نیست. تنها خداست که در مرز ایستاده است. و انسان در میانه ی دو مرز است. و راهی از این جا تا مرزها کشیده است که از چنبره ای بی نهایت می گذرد. از سرگیجه ای مداوم. وسوسه ی در مرز نخست ایستادن و مدام از این میان رو به عقب فراتر رفتن است که سوال می زاید. همان که وسوسه ی وسوسه ی . . . وسوسه شدن در او لانه کرده است.
هر چه سوال ها پیش رفته اند و هرچه پاسخ ها پیش آمده اند، از یک نقطه فراتر نرفته اند و آن ایستادن رو به سوی آغاز است و پشت به روی پایان، در میان.
اما کودکی چیزی دیگر است. او خود به آستانه شده است رو به پایان. اما فیلسوفان، مذبوحانه و شاعرانه به روی خویشتن آرمیده اند تا کودکی را بازیابند. تا خاطره ی رو به پایان بودن را زنده کنند. اینان همان شاعرانند. مدام در خاطره ی آستانه ایستاده اند. و چه خجسته است بچه ای که بی هیچ واهمه به پیش می رود و هنوز بچه است و بچه گانه نشده است.
بازیافتن زندگی در خاطره ی زندگی، که تنها هنر شاعر است، توانایی مرگ را از کف می برد.
اما زیستن زندگی به امید مرگ. راهی است که از درون میانه به خود مرز می رسد.
شاعرانگی
آنانکه معمولا تحت نام شاعر می شناسیم به گمانم باید تحت نام حکما در آوریم. آنچه من از شاعر مد نظر دارم تمایزی اساسی با آنان دارد. آنان حرفهای همگانی زده اند و شاعر واقعی حرف همگانی نمی زند. می توانم بگویم اگر کسی بخواهد در غایت شاعرانگی باشد هیچ شعری نخواهد گفت چون این گفتن از شدت تجربه شاعرانه اش می کاهد و آن را بیان می کند. شاعر به صورت نخستین در کار بیان نیست در کار نحوه ای از زندگی است که من آن را زندگی شبح گونه می نامم. اما آنکه بیان را به اوج می رساند او بیشتر در کار زندگی واقعی است. زیرا توانسته است که تجربه اش را بیان کند و این یعنی که تجربه ای واقعی داشته است.
زندگی شبح گونه چگونه است؟ می توان گفت آنکه شاعر می شود به صورتی عجیب دارای خودی غیرواقعی می شود. نمی تواند هیچ عملی انجام دهد. مانند شبحی که هرچه دست می تکاند دستانش از میان اشیا عبور می کنند. ناتوان است. شاعر نیز ناتوان است. زیرا از برخورد با واقعیت گریخته و در جهانی دیگر خودی دیگر از خود ساخته و به آن مشغول است. و شاعران مضاعف حتی از این نحوه بودن خود نیز لذت می برند. همه ما تجربه اینگونه شاعرانگی مضاعف را داریم. آن هنگام که در هنگام عملی خود را تصور می کنیم که در زاویه ای دیگر در حال فیلم برداری از این عمل خود هستیم. به صورتی عجیب داریم یک فیلم را برای خود بازی می کنیم. یا آن هنگام که در لحظه ای خجسته از زندگی به ناگهان دوربین را بیرون می آوریم و از خودمان عکس می گیریم. می خواهیم بعد ها در به خاطر آوردن این لحظه لذت ببریم در حالی که این کار خود لحظات را در همان لحظات از یادمان می برد.
شاعران اینگونه اند. گویی آنان می خواهد همچون جادوگری از راه دور و بدون تماس با واقعیت، اشیا و افراد را از از جا بلند کنند و بر زمین بزنند. در حالی که برعکس جادوگران تنها نقش این کار را بازی می کنند.
شاعرانگی نحوه ای از بودن نفس است. بودنی که نفس غیرواقعی شده است. و حتی بودنی که نفس به صورتی مضاعف از این غیرواقعی بودن خود راضی است و آن را با لذتی بسیار می زید.
سیامک شاعر است.
تنها دو بار زندگی می کنیم
فیلم را چند هفته پیش به توصیه فرهاد دیدم در سینما "عصر جدید" در یکی از سالنک ها. خوب بود. خط خوردگی نداشت برای من. از لحاظ سینمایی به اندازه کافی قدرت داشت که کسانی مثل من را که تا حدی فیلم دیده ایم راضی کند.
توی اینترنت کمی گشتم تا ببینم بقیه در مورد فیلم چی نوشتن. تقریبا همه با عالی بودن فیلم موافق بودن و اینکه توی این قحطی واقعا به آدم می چسبه. اما چیزی که بود این بود که همه نقدها و بررسی ها یه جورایی سینمایی بود. منظورم اینه که تنها به شرح فیلم و بزرگ نمایی برخی اوج ها و فرودهای فیلم پرداخته بودند. تصمیم گرفتم کمی درونی تر به فیلم نگاه کنم. اگر در آغاز اندکی مبهم به نظر می آد ببخشید:
تنها دو بار زندگی می کنیم.
خالصه ای از فیلم:سیامک دانشجوی پزشکی و فعال سیاسی است. سرش باد دارد. سرش را به باد هم می دهد. پس از اخراج یک امید دارد برای ورود دوباره به زندگی که به سراغ او هم نمی رود. هیجده سال در برزخی از مرگ و زندگی می زید. در این جهان هست و نیست. یک کوله پشتی به دست او می رسد. بعد از هیجده سال می میرد. از آن زندگی می میرد و فرصتی دوباره برای ورود به زندگی دیگر می یابد. از این فرصت برای تسویه حساب با آنان که او را از زندگی بیرون راندند استفاده می کند. اما به هیچ کدام آسیبی نمی رساند. در همین حین با کسی دیگر آشنا می شود. او به او پیشنهاد زندگی می دهد. سیامک نمی پذیرد و به شیوه ای عجیب از این تصمیم می هراسد. اما پس از اینکه دوستش مرد به سراغ خاطراتی از دخترک می رود. در آنجا متوجه تنهایی زندگی دخترک می شود. در نهایت به صورتی دیوانه وار به دنبالش می رود. و راهی بی پایان را می آغازد.
این خلاصه ای از اهم رخدادهای فیلم بود به صورت یک داستان. سوال هایی برای من به وجود آمده اند که نوشته هایی که خواندم به آنان پاسخی ندادند. و فیلم هم در پی پاسخ به آن ها نیست. تنها روایت می کند.
چرا سیامک در دوره دانشجویی به خانم دکتر حرفی نزده بود؟
چرا سیامک پس از اخراج به سراغ خانم دکتر نرفت؟
چرا سیامک هیجده سال و نه کمتر به سوی مرگ زندگی کرد؟ چرا زودتر دست به کار نشد؟
چرا سیامک بالاخره در صحنه کنار خیابان مرد؟ آیا به خاطر بیماری بود؟
چرا سیامک به هیچ کدام از آنان که مقصرشان می شمرد آسیبی نرساند؟
چرا سیامک بالاخره به خانم دکتر حرفش را زد؟ چرا اینگونه حرفش را زد؟ اگر اینقدر برایش زدن حرف بی اهمیت بود چرا به سکوت برگزار نکرد؟
چرا سیامک از سر قرار با دخترک فرار کرد؟
چرا سیامک بعد از مرگ دوستش به سراغ خانه دخترک رفت؟
چرا سیامک بعد از دیدن خانه دخترک به دنبال او روان شد؟
پاسخ همه این سوال ها رو می شه در یک جمله خلاصه کرد و اون این که :
سیامک یک شاعر است.
بت شناس
فکر کردم بد نیست وبلاگی با اسم خودم داشته باشم. فکر کردم کجا آن را باز کنم. فکر کردم نامش چه باشد. فکر کردم در آن چه بنویسم. فکر کردم برای چه کسانی بنویسم. فکر کردم تا کی بنویسم. فکر کردم از کجا شروع کنم. فکر کردم چگونه شروع کنم. فکر کردم به کجا تمام کنم. فکر کردم چگونه تمام کنم. فکر کردم.
همه آنچه کردم را نگاه کردم. نامش را گذاشتم بت شناسی.